
]
داوود منافی پور دبیر هیئت مجمع جهانی حضرت علی اصغر(ع) بزرگداشت واقعه عاشورا را مصداق آیه شریفه وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ دانست و گفت: بزرگ ترین نقطه عطف واقعه عاشورا شهادت حضرت علی اصغر(ع) است که تمام قلوب را به سمت نهضت حسینی(ع) متمایل می کند.
ادامه مطلب

تمام سال نذری در گوشه دل پنهان می کنند، باشد که محرم فریادهایشان یکصدا شود با هفتاد و دو تن و گوش فلک مرحمتی از عزیز پیغمبر نصیبشان کند که عامه همیشه قهرمان ساز و پهلوان پرور بوده است و شخصیت ها و قهرمانان تاریخی همه گاه فراتر از تاریخ رفته اند و به صورت اسطوره از دل فرهنگ عامه بیرون آمده اند. در فرهنگ سنتی ما همواره مراسم آیینی و اسطوره ای با مفاهیم متنوع برگزار می شده اند و دست مایه های نمایش های آئینی ایران در قالب عزاداری بوده اند ، در این میان مهم ترین و شاید اصلی ترین این مراسم سوگواری، اجرای تعزیه و دسته های نخل گردانی و حمل تابوت های تمثیلی شهیدان دینی و تاریخی است که گویی در زندگی روزانه ما حیاتی دوباره می یابد.
به قول «میرچا الیاده»، نمایش و تکرار واقعه قدسی که در زمان گذشته روی داده، تحقق بخشیدن به حضور دوباره آن واقعه در زمان کنونی است. شاید که با به نمایش در آوردن رویدادها، قداستشان تجلی دوباره بیابد.
پیرامون ریشه های تاریخی تعزیه و سوگواری ماه محرم و پیوند تعزیه و مراسم نخل گردانی با اسطوره و فرهنگ ۳ پرسش را می توان مطرح کرد:
ادامه مطلب

قال رسول الله (ص) يحمل هذا الدين في کل قرن عدول ينقون عنه تاويل المبطلين و تحريف الغالين و انتحال الجاهلين کما ينقي الکير خبث الحديد. (46)
پيامبر اکرم (ص) مي فرمايند: در هر قرني، افراد عادلي پاسداري دين را به عهده مي گيرند و تأويل اهل باطل و تحريف غلوکنندگان و دروغ نادانان را از دين مي زدايند؛ همان گونه که دمِ آهنگر، مواد زائد را از آهن مي زدايد.
گوهر يکدانه ي اقامه ي عزاي ائمه ي هدي (ع) چون اکسيري حيات بخش، يکي از مهمترين کارکردها را حفظ مکتب اهل بيت (ع) به عهده دارد؛ از اين رو، علماي اعلام در حفظ و صيانت از اين مجالس اهتمام تامّ داشته و کوشيده اند آن را از گزند انحرافات و تندروي ها محفوظ نگاه دارند.
دردوران معاصر نيز اين رسالت حساس، مورد توجه و اهتمام زعماي حوزه علميه قرار داشته، علماي روشن بين به سهم خود در زدودن آفاتي که از روي جهالت عوام و گاه با تحريک و توطئه معاندان، دامنگير اين محافل گرانقدر مي شد، کوشيده اند. (47)
جريان مقابله ي علماي ربّاني با اين انحرافات را در دوران معاصر، مي توان در سه مقطع مورد بررسي وکنکاش قرار داد:
1. موج اول؛ مبارزه ي علامه سيد محسن امين (ع) با انحرافات عملي در عزاداري و حمايت سيد ابوالحسن اصفهاني (ع) از نهضت تنزيه؛
2. موج دوم؛ مقابله حضرت امام خميني (قدس سره)با قمه زني و امثال آن؛
ادامه مطلب

بزرگی با اشاره به این که انحرافات و بدعت ها به اساس عزاداری حسینی ضربه می زند، به بیان خاطره ای از آیت الله میرزا جواد تبریزی پرداخت و گفت:
استادمان روزی از دست یکی از مداحان در روی منبر گریه کرد و فرمودند « برخی از مداحان می آیند و می گویند که مثلا من سگ حسینم!
مگر امام حسین (ع) سگ می خواهد! اباعبدلله (ع) انسان هایی مثل حبیب، مسلم بن عقیل ، علی اکبر، عباس بن علی و ... می خواهد
ادامه مطلب

مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به قیام و حرکت امام حسین(علیهالسلام) بود. عرض کردیم این حرکت صحیفه جامعی بود که درسهای مختلفی را در ابعاد گوناگون معرفتی، معنوی، فضیلتیِ انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی در بر داشت. بالأخره گفتیم که امام حسین(علیهالسلام) مصلحی غیور و انسانی ضدّ غرور بود؛ یعنی نه خود مغرور بود و نه کسی را مغرور کرد.
بحث در جلسه گذشته به اینجا رسید که ابنای دنیا در حرکتهایی که در ربط با حدوث یا بقای حکومتشان انجام میدهند، معمولاً ابزارهای سهگانهای را از قبیل تطمیع، تهدید و تحمیق به کار میگیرند. در مقابل، آنهایی که ابنای دنیا نیستند و حرکتهایشان جنبههای الهی دارد، به هیچ وجه از این ابزار استفاده نمیکنند. جلسه گذشته من به جهت این مسأله هم اشاره کردم و آن اینکه حرکتهای الهی با ابزارهای شیطانی همگونی ندارد. یعنی در هر حرکتی باید از ابزارهای متناسب آن استفاده کرد و وسیله با هدف باید تناسب داشته باشد.
در مکتب الهی، هدف وسیله را توجیه نمیکند
من اینجا به نکتهای اشاره کنم که جلسه گذشته هم این را نگفتم. گاهی یک چیزهایی به گوشهایتان حتماً خورده است؛ خصوصاًٌ آنهایی که اهل آن هستند، شنیدهاند که میگویند «هدف وسیله را توجیه میکند». اصلاً و ابداً در مکتب الهی یک چنین مطلبی نیست که نیست که نیست. هدف وسیله را توجیه نمیکند. هدف الهی با ابزار شیطانی تحقّق پیدا نمیکند. اینکه امام حسین(علیهالسلام) ابزارهای شیطانی تهدید و تطمیع و تحمیق را به کار نگرفت، به همین جهت بود. چون دو نشئه دنیا و آخرت در نظر حضرت بود. لذا این حرف درست نیست؛ اتّفاقاً عکس است. یعنی این ابزار باید فدا و رها شود تا به هدف الهی برسی. این همان چیزی است که جلسه گذشته گفتیم و صراحت آیه شریفه همین بود.
جان و مالت را فدای دینت کن!
حالا من برای ادامه بحثم یکی دو روایت در ارتباط با این ابزاری که در دنیا در اختیار ما هست و اهدافی که هست را میخوانم. یک روایت از پیغمبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم) و یک روایت از علی(علیهالسلام) است. روایت اول از پیغمبر اکرم است که این روایت را هم مرحوم کلینی نقل میکند، هم شیخ صدوق نقل میکند، هم شیخ طوسی نقل میکند. سندی را که کلینی نقل میکند، سند معتبری است. روایت هم از امام صادق(علیهالسلام) نقل شده، هم از امام باقر (علیهالسلام) نقل شده است. روایت معروفی هم هست که من یک سال در ماه مبارک رمضان، شاید تمام ماه مبارک را راجع به این روایت بحث کردم.
پیغمبر اکرم سفارشهایی به علی(علیهالسلام) فرمودند؛ از جمله حضرت فرمودند: «يَا عَلِيُّ أُوصِيكَ فِي نَفْسِكَ بِخِصَالٍ فَاحْفَظْهَا عَنِّي»؛ ای علی، من به تو چند سفارش میکنم، تو هم اینها را حفظ کن. بعد هم دعا کردند: «اللَّهُمَّ أَعِنْهُ»؛ یعنی خدایا به علی کمک کن که اینها را بتواند انجام دهد. پنجمین سفارش حضرت به علی(علیهالسلام) این است که فرمودند: «وَ الْخَامِسَةُ بَذْلُكَ مَالَكَ وَ دَمَكَ دُونَ دِينِكَ». یعنی مال و جانت را در راه دینت بده! این یعنی چه؟ یعنی خیال نکنی این مال و جان ابزاری هستند برای اینکه بتوانی از آنها سوءاستفاده شیطانی کنی؛ نه، مال و جان را باید در راه دین فدا کنی. امام حسین هم همین کار را کرد. نیامد ـنعوذ باللهـ دیگران را با پول و ریاست فریب بدهد یا ـنعوذ باللهـ تحمیقشان بکند و فریبشان بدهد. اینخبرها نبود.
مال فدای جان، جان فدای دین!
در یک روایت است که امام صادق(علیهالسلام) فرمودند در سفارشهایی که علی(علیهالسلام) به اصحابشان داشتند از جمله فرمودند: «فَإِذَا حَضَرَتْ بَلِيَّةٌ فَاجْعَلُوا أَمْوَالَكُمْ دُونَ أَنْفُسِكُمْ»؛ یعنی اگر یک سختی برای شما پیش آمد، اموالتان را سپر قرار دهید برای جانهایتان؛ یعنی مال را فدا کنید برای حفظ جانتان. بعد در ادامه دارد: «وَ إِذَا نَزَلَتْ نَازِلَةٌ فَاجْعَلُوا أَنْفُسَكُمْ دُونَ دِينِكُم»؛ اگر بلایی پیش آمد، اینجا جانت را هم فدای دینت بکن. این بلا، بلای سخت است. فرق بین «نازله» و «بلیّه» از نظر لغتی همین است؛ هر دو سختی است اما «نازله» خیلی سختتر از «بلیّه» است.
بعد میفرماید: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْهَالِكَ مَنْ هَلَكَ دِينُهُ وَ الْحَرِيبَ مَنْ حُرِبَ دِينُهُ»؛ یعنی ورشکسته کسی نیست که مالش را دزدیدهاند؛ ورشکسته و دستخالی آن کسی است که دینش را بگیرند و ببرند. نابود شده آن کسی است که دینش از بین رفته باشد. پولت رفت، بگذار برود؛ ریاستت رفت، برود؛ جهنّم که رفت! تو به جهنّم نرو! در ادامه میفرماید: «أَلَا وَ إِنَّهُ لَا فَقْرَ بَعْدَ الْجَنَّةِ»؛ فقر و دستتنگی آنجایی است که بهشت نتوانی بروی؛ آنجا کمبود داری. «أَلَا وَ إِنَّهُ لَا غِنَى بَعْدَ النَّارِ لَا يُفَكُّ أَسِيرُهَا وَ لَا يَبْرَأُ ضَرِيرُهَا». غنا و ثروتی بعد از اینکه تو را ببرند در آتش وجود ندارد؛ وقتی جهنّمی شدی، دیگر غنا یعنی چه؟!
این جزء معارف ما است. مسأله این است که شما نمیتوانید از این امور شیطانی مادّی استفاده ابزاری کنید برای رسیدن به اهداف الهی؛ بلکه اینها را باید رها کنی تا بتوانی به آن اهداف برسی. یعنی دقیقاً بین اینها تقابل هست. لذا من مکرّر این مسأله را تذکّر دادهام. مثل همین تذکّری که دادم که هیچوقت در مکتب الهی هدف وسیله را توجیه نمیکند.
شیطان و دنیا، دو فریبدهنده اصلی
یک مسألهای در باب غرور، به معنی فریب خوردن و فریب دادن است و آن اینکه اصلاً این را بدانید که اوّلین فریبدهنده در عالم وجود «شیطان» است. لذا هیچوقت اولیای خدا ـنعوذ باللهـ نمیآیند جای شیطان بنشینند. من میترسم که از بحثم منحرف شوم، لذا فقط اشاره میکنم؛ قرآن وقتی شیطان را در ماجرای حضرت آدم وحوا معرفی میکند، میگوید: «فَدَلاَّهُما بِغُرُور». اولین فریبدهنده همین شیطان است.
دومین فریبدهنده، «متاع دنیا» است. نه یک آیه، نه دو آیه، نه سه آیه، ببینید چقدر در قرآن بر این مسأله تکیه شده است. منظور از دنیا، یک مجموعه است. یعنی فقط یک چیز نیست. منظور همه امور دنیوی و مادّی است. اینها همه فریبدهندهاند. پس ابزار مادّی، ابزار فریب است و لذا آن شیطانِ فریبدهنده هم با همین ابزار دنیا فریب میدهد. آن اوّلین فریبدهنده ابزاراش چیست؟ همین امور مادّی است؛ تطمیع مالیات میکند، تطمیع ریاستیات میکند، تهدیدت میکند که اگر فلان کار را نکنی جانت در خطر است؛ او تو را از همین امور مادّی دنیوی میترساند. همه اینها هم جنبههای دنیوی دارد. جانت هم مربوط به نشئه دنیوی است که تو را از به خطر افتادن آن میترساند و تهدید میکند.
اگر کسی اهل تحقیق است، برود آیاتش را هم مراجعه کند. در قرآن آیات متعدّدی داریم که اینها همین مسأله را مطرح میکند که «شیطان» و «دنیا» را کنار هم میگذارد. حالا من یکی دو نمونه را میخوانم: «فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُور». اصلاً شیطان اسمش «غَرور» است؛ غَرور در قرآن یعنی شیطان. بعد راجع به دنیا میگوید: «وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ». هر چه که در دنیا میبینی، همه این چیزهایی که در دنیا هست، اینها همه ابزار فریبند.
خدا به تو عقل و وحی را داده که فریب شیطان و دنیا را نخوری!
یک مسأله که این را دوباره مجبورم تذکّر بدهم، این است که میگویند عجب! خدا چرا این ابزارهای فریب را خلق کرد؟! این حرفها چیست عزیز من؟! اینها فریبنده هستند؛ تو فریب نخور. ای با شعور، شعور پیدا کن! به تو عقل دادم، حق را از باطل تمییز بده و فریب این ابزارهای فریبنده را نخور. نیروی اختیار و انتخاب و همه چیز در اختیار خود تو است. میتوانی انتخاب کنی؛ ما که مجبورت نکردیم که فریب شیطان و متاع دنیا را بخوری! آیا شیطان میآید دست من و تو را میگیرد، میگوید این معصیت را بکن؟! نخیر، بلکه من با اختیار خودم معصیت میکنم؛ خوب نباید بکنم. مگر عقل به تو ندادیم؟ مگر شعور به تو ندادیم؟ هم عقل است و هم وحی است؛ دیگر چه میگویی تو؟!
خدا میگوید اینجا چاه است؛ نروی! اگر رفتی، بدان که میافتی. حالا این شیطان میگوید بهبه! بیا! نمیدانی چه جایی است! بعد هم من خودم با اراده خودم انتخاب میکنم و میروم. تقصیر خود من است،. من انتخاب میکنم که در آن چاه بیفتم. فریبدهنده هست، امّا تو نباید فریبش را بخوری. تطمیع چیست؟ فریبدهنده است؛ حالا چه برای پول باشد، چه ریاست باشد. چون اینها از نظر درونی است همسو با شهوت و غضب است؛ مال همسو با شهوت است و ریاست همسو با غضب است. اینها با هم سازش دارند. یعنی از مال نیروی شهوت لذت میبرد و از ریاست نیروی غضب لذت میبرد. امّا در کنار «شهوت» و «غضب»، «عقل» تو هم هست؛ «وحی» هم هست. پس تو نباید فریب بخوری؛ تو نباید از تهدید بترسی؛ تو نباید از نظر باورهای مذهبیات با شعارهای دینی فریب بخوری ئ تحمیق شوی.
کوفیان اهل فریب بودند، امّا حسین(علیهالسلام) فریب آنها را نخورد
این را هم به شما عرض کنم؛ دوباره مجبورم تذکر بدهم. ممکن است ما در گفتارها ببینیم، حتّی این را ممکن است از خاندان حسین(علیهالسلام) یا دیگران ببینیم که گفته باشند اهل کوفه اهل فریب بودند؛ کوفیان، پیمانشکن بودند؛ و امثال این حرفهایی که در باب آنها شنیدهاید. میگوییم بله، در آن شُبههای نیست که اینها پیمانشکن و اهل فریب بودند، امّا بحث در این است که امام حسین فریبِ فریبکاریهای اینها را نخورد. من حالا این جملات حضرت زینب(سلاماللهعلیها) را برای شما میخوانم. وقتی وارد کوفه میشود، بعد از که خطاب میکند به اهل کوفه: «يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ يَا أَهْلَ الْخَتْلِ وَ الْخَذْل». ای اهل خدعه و مکر و نیرنگ و خذلان؛ یعنی اینها اهل این کارها بودند؛ بله، امّا معنایش این نیست که امام حسین فریب شما را خورد. دنیا فریبدهنده است، امّا اولیای خدا که فریب این دنیا را نخوردند.
علی(علیهالسلام) آمد یک نگاهی کرد به آن چیزهایی که وارد بیتالمال شد، گفت: «يَا دُنْيَا غُرِّي غَيْرِي». ای دنیا برو دنبال کارت! برای من برقبرق میزنی؟! من که مغرور تو نمیشوم؛ من فریب تو را نمیخورم. «فَقَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً». برو دنبال کارت ای دنیا! سه طلاقهات کردم! این است برخورد اولیای خدا با مظاهر فریبنده دنیا. آنها فریب دهنده بودند، امّا حسین(علیهالسلام) فریبشان را نخورد و مغرور آنها نشد. من اینها را یکییکی میگویم تا مسأله برای شما روشن شود. پس بیایید امام حسین را بشناسید! این مسائلی که طرح میشود، بیایید دقیقاً بررسی کنید. اصلاً این خبرها نبوده و جایی هم نداریم که چنین چیزی بیان شده باشد که حضرت فریب خورده باشند. مسأله خیلی روشن بود.
حسین(علیهالسلام) دعوت به حق کرد، ولی کسی را فریب نداد
مطلب دیگر این است که فرق است بین اینکه کسی بخواهد دیگری را فریب بدهد، با اینکه او را دعوت به حق کند. اینها دو چیز است که نباید با هم خَلط شود. بله، امام حسین هم در خطبههایش، هم در نامههایش، هم در ملاقاتهای شخصیاش دیگران را دعوت کرد؛ امّا مغرور نکرد. دعوت هم که میکرد، وظیفهاش بود. باید دیگران را دعوت به حق میکرد. هر رجل الهی، وظیفهاش چیست؟ وظیفهاش این است که دعوت به حق کند. لذا حسین(علیهالسلام) هم باید همین کار را میکرد. اصلاً بر او واجب بود و اگر ـنعوذ باللهـ دعوت نمیکرد کارش اشکال داشت. امّا کسی را مغرور نکرد و فریب نداد و کسی را با فریب به دنبال خودش نکشید. اصلاً و ابداً یک چنین کاری نکرد.؛ بلکه عکس آن عمل کرد.
شاهد اوّل؛ هنگام شنیدن خبر شهادت مُسلم و هانی
من حالا قضیّهای را برای شما نقل کنم. امام حسین(علیهالسلام) به منزل زباله رسید. آنجا که رسید یک نامه به دست امام حسین(علیهالسلام) رسید. در آن نامه یکی از مربوطین به امام حسین از کوفه نوشته بود که آقا، مسلم شهید شد؛ هانی، شهید شد؛ عبدالله هم شهید شد. این سه نفر شهید شدند. در تاریخ هست؛ طبری دارد که نامه در دست حضرت بود، آمد بین اصحاب و اینهایی که همراهش بودند، ایستاد و شروع کردند این جملات را گفتن: «بسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحيمِ أمَّا بَعدُ فَقَد أتَانَا خَبَرٌ فَظِيعٌ»؛ خبر تکاندهندهای به ما رسیده است. خبر چیست؟ قتل مسلم. «قَتلَ مُسلِمِ بنِ عَقِيلٍ وَ هَانِي بنِ عُروَةٍ وَ عَبدِ الله بنِ يَقطُرٍ وَ قَد خَذَلَتنَا شِيعَتُنَا فَمَن أحَبَّ مِنكُمُ الإنصِرافَ فَليَنصَرِف مِن غَيرِ حَرَجٍ لَيسَ عَلَيكُم ذِمَامٌ». اینها شهید شدهاند؛ هر کسی میخواهد برود، برود. هر یک از شما که بخواهد، در برگشتن کاملاً آزاد است و از سوی من حقّی به گردنش نیست. حالا میتوانی بگویی حسین میخواست دیگران را مغرور کند و فریب بدهد؟! ای بیانصاف!
شاهد دوم؛ شب عاشورا و برداشتن بیعت از اصحاب
اینکه شما شنیدهاید و در تاریخ هم روایتی از حضرت سکینه(سلاماللهعلیها) نقل میکنند که در شب عاشورا که حضرت بیعت خود را از همراهان برداشت، ده نفر، ده نفر بلند شدند و حضرت را ترک کردند و رفتند. البته این روایت از نظر سندی تمام نیست؛ ولی ماجرای منزل زباله قابل انکار نیست. گفت بروید؛ هر که میخواهد برود، برود. باز هم میتوانی بگویی میخواست فریب بدهد؟!
شاهد سوم؛ هنگام حرکت کاروان از مکّه
یا باز راجع به آن شبی که میخواست از مکّه به سمت عراق حرکت کند، اوّلین خطبهای که حضرت در مکه خواند، فرمود: «خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلَادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاة»؛ میگوید پایان این حرکت، مرگ است. بعد هم میگوید: «كَأَنِّي بِأَوْصَالِي يَتَقَطَّعُهَا عُسْلَانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَ كَرْبَلَاءَ»؛ گویا میبینم که من را قطعهقطعه میکنند. شرح ماجرا را میگوید و آخر کار هم میگوید: «ألا و مَنْ كَانَ فِينَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّي رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ». هر کسی میخواهد کشته شود، هر کس میخواهد خون قلبش را در راه ما بدهد و با خدا ملاقات کند، با من بیاید. دیگر صفا بالاتر از این؟!
تصرّف انسان برتر در کسانی که زمینه هدایت دارند
پس حسین(علیهالسلام) اصلاً و ابداً کسی را فریب نداد؛ امّا وظیفهاش این است که دعوت به حق کند. هم عقلاً و هم شرعاً واجب است بر امام حسین که دیگران را به این راه حق دعوت کند و اگر این کار را نکند درست نیست و جفا کردن است به حال کسانی که میخواهند به آن هدف عالیه خودشان از نظر بُعد معنویشان برسند. چرا من این را محرومش کنم؟! لذا حضرت هم به اهل بصره نامه نوشت و دعوتشان کرد و هم به دیگران؛ هم دعوت به صورت نامهای دارد، هم خطبهای هست و حتّی دعوت فردی هم کرد.
اما یک نکتهای را میخواستم عرض کنم که دقیقاً حسابشده بود و آن اینکه حضرت آنهایی را میپذیرفت که از نظر درونی تعلّقات دنیایی نداشته باشند. همان اوّل حرکت از مکّه هم همین را گفت. فرمود هر کسی که حاضر است جانش را در راه خدا بدهد، بسم الله! آنجایی هم که میدید طرف قابل است و به دردبخور است و معاند نیست و مختصر زمینهای برای هدایت دارد، دعوت میکرد و دستگیری میفرمود. جلسه گذشته دیدید که راجع به حُرّ چه کار کرد. در اینگونه مواقع میدانید حسین(علیهالسلام) چه کار میکند؟ او انسان برتر است؛ لذا اوّل یک تصرف در طرف مقابل میکند و تعلّقاتش را قطع میکند. وقتی قطع کرد، او دیگر خودش به دنبال حسین میدود. لازم نیست دیگر امام حسین او را با خود ببرد؛ او خودش دنبال امام حسین میدود.
تصرّف حسین(علیهالسلام) در زهیر
زهیر در تاریخ شخصیت بزرگی است؛ تشکیلاتی داشته، خَدَم و حَشَمی داشت برای خودش؛ ولی چون عثمانی مسلک بود، راوی میگوید مقیّد بود که هر جا امام حسین در منزلی اُتراق میکند، ما آنجا نباشیم که برخوردی با امام حسین نداشته باشیم. ببینید! عجیب است واقعاً! عثمانی مسلک هم بود؛ حسینی مسلک و علی مسلک نبود. میگوید دیگر مجبور شدیم در منزلی نزدیک کاروان حسین اُتراق کنیم؛ ما این طرف و آنها آن طرف بودند. راوی میگوید نشسته بودیم و داشتیم غذا میخوردیم که یک دفعه دیدیم قاصد حسین(علیهالسلام) آمد و گفت: «یَا زُهَیر أجِب أبَاعَبدِالله»! از آنچه فرار میکرد، گرفتار شد! بیا! حسین تو را خوانده است.
راوی میگوید ما به قدری مبهوت شدیم که حتی از حرکت افتادیم! «كَأَنَّمَا عَلَى رُءُوسِنَا الطَّيْر»؛ گویا پرنده روی سرِ ما نشسته بود! تکان نمیخوردیم؛ لقمهها همینطور در دستها مانده بود! چه کار کنیم؟! در این بین آنکه سکوت را شکست، همسر زهیر بود. گفت: سبحان الله! پسر پیغمبر تو را خوانده است، آنوقت تو نشستهای؟! چه میشود بلند شوی بروی آنجا، حرفهایش را گوش کنی، ببینی چه میگوید، بعد هم برگردی؟! زهیر حرکت کرد و رفت. وقتی انسانِ برتر ببیند زمینه در کسی آماده است، اوّل یک تصرف میکند و تعلّقاتش را قطع میکند. چون جملات زهیر گویای همین است.
رفت وارد خیمه حسین(علیهالسلام) شد. مینویسند: «فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ مُسْتَبْشِراً»؛ یعنی یک توقف کوتاهی کرد. نه اینکه صحبت زیادی کرده باشد؛ فقط یک توقف کوتاه در خیمه حضرت داشت و برگشت؛ امّا «قَدْ أَشْرَقَ وَجْهُهُ»؛ این زهیر، آن زهیرِ چند لحظه پیش نیست. چهرهاش یک تلألؤ خاصّی پیدا کرده است. اولین جملهاش این بود که به همراهانش گفت همهتان بروید. اوّل قطع تعلّقات کرد. چرا؟ چون تعلّق به مادّیت و این ابزار مادّیت نمیگذارد که با حسین(علیهالسلام) همراه شوی. گفت همه بروید. به او گفتند یا زهیر، چه شده است؟ چرا اینطوری شدی؟ گفت: «قَدْ عَزَمْتُ عَلَى صُحْبَةِ الْحُسَيْنِ». من میخواهم دنبال حسین بدوم؛ تمام شد دیگر! من تصمیم گرفتهام که از حسین جدا نشوم دیگر!
به همسرش هم گفت تو هم با همین قوم و خویشها برو. همسرش گفت من هم بروم؟! من سبب این سعادت تو شدم؛ کجا بروم؟! چهطور شده که تو میخواهی در قیامت پیش پیغمبر اکرم سرفراز باشی، من پیش زهرا(سلاماللهعلیها) سرفراز نباشم؟! کجا بروم من؟! همسر زهیر با غلامشان هم آمدند. زهیر هم از حسین جدا نشد تا رسیدند به کربلا...
منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیةالله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی

عرفان و آزادي در آينه عاشورا
آزادي» و «آزادگي» واژه هاي فارسي، به معناي وارستگي و رهايي ، مترادف با كلمه «حرّيّت» در عربي است . اين واژه كلمه اي كليدي ، و ريشه اي در حماسه عاشورا است . ترديد نيست كه آزادي يكي از اصول بنيادين در حماسه حسيني و قيام عاشورا است . اين دو مفهوم در فرهنگ مسلمانان، به ويژه در معارف شيعي، تا آنجا پيش رفته است كه مي توان گفت: دو كلمه «آزادي » و «عاشورا» پيوسته يادآور يكديگرند حتي گاه معناي يكي به حوزه ديگري وارد مي شود، درست مانند دو كلمه «عدالت » و «علي(ع)» كه هميشه تداعي گر يكديگرند، چنان كه اگر علي(ع) نبود، عدالت معناي صحيح خود را در حوزه عمل و ميدان اقدام باز نمي يافت.
اگرچه از امام حسين (ع) در كتاب هاي تاريخي و متون روايي، بيشتر با كفنيت ف پرآوازه «ابوعبدالله» نام برده شده است، اما در متون ادبي و قصايد حماسي و نيز در لسان شاعران ف شيعي و بيشتر با كفنيت ف «ابوالاحرار» و «سرور آزادگان » شناخته شده است. سخن مستند و معروفي كه امام حسين(ع) در واپسين لحظات عمرش مي گفت، «منشور آزادي » و «حديث حرّيّت » خوانده شده است .(۹)
مقدمه:
آنان كه ديندارانه به آزادي مي نگرند، گاهي توهمي را پيش مي كشند و مي پرسند آيا آزادي بر عدالت نيز مقدم است ؟ و با شگفتي ديده مي شود كه عدالت را از آزادي برتر مي انگارند و وجودف اين را به بود يا نمودف آن مشروط مي سازند. در ميان اينان آزادي هنوز هم آواره اي بيش نيست؛ چرا كه فرع را بر اصل مقدم انگاشته اند.
در پاسخي ساده مي توان گفت : خواهش مي كنيم برگرديد و يك بار ديگر اصول دين ومذهب خويش را برشماريد كه اصول دين ، پنج است و اول توحيد و دوم عدل . و «توحيد» همان اصلي است كه در روزگار ما «آزادي » ناميده مي شود و آنان كه با آزادي مخالفند، با اساس اديان آسماني سَرف ستيز دارند. به اين گروه بايد همان سخني را گفت كه پيامبر اسلام(ص) دعوت خويش را با آن آغاز كرد: «قولوا لا اله الاّ الله تفلحوا»(۱)
امير آزادگان حضرت علي (ع) نيز در تأييد و تفسير همين اصل بود كه مي گفت : «لا تكن عبد غيرك فقد جعلك الله حفرّاً؛(۲) بنده ديگري مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است».
امام حسن و حسين(ع) و امامان ديگر نيز، همه و همه، براي تكامل و تداوم همين اصل مي زيستند كه سخن همه باورمندان به قرآن كريم هم صدا با خدا همين است كه مي گفتند: «كلمه لا اله الاّ الله حصني فمن دخل حصني اَمفن من عذابي ».(۳) امام حسين (ع) را نيز فقط بايد در سلسله همين «سلسله الذهب » جست وجو كرد، صد البته با اجتناب و احتراز از باورهاي بنيان برافكن ف غاليان و افراطيان كه آنان غافل از «انّك ميّت و انهم ميّتون »(۴)اند و «انّما انا بشر مثلكم »(۵) و «كنت من قَبْلهف لمن الغافلين »(۶) و ده ها آيه ديگر را فراموش كرده اند. كتاب كربلا را تنها با همين رمز مي توان گشود كه سرور آزادگان خود گفت : «ان لم يكن لكم دين و لاتخافون المعاد فكونوا احراراً في دنياكم »(۷).
دقت در اصلف عدل ـ از اصول مذهب و دين ـ، معلوم مي كند كه منظور از طرح بحث عدل، نفي ف جبر و اثبات اختيار و آزادي و انتخاب بوده است ؛ اصل توحيد آزادي عقيده و انديشه را ـ پس از رهايي از هرچه و هركه غير خداست ـ تأمين مي كند و تعميم مي دهد. اصل دوم (عدل ) نيز آزادي بيان و قلم و عمل را از انسان هاي زنده و باورمند و انديشه مند مي خواهد. انسانف بما هو انسان ، انسانيت خود را مديون و محصول ف همان آزادي فطري و ذاتي خود مي داند و اينك در غربت خويشتن خويش هم صدا با حافظ خدا را مي خواند:
در ازل پرتو حفسنت ز تجلّي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
آيا آفريننده انسان به خود نمي بالد آن گاه كه مي گويد: انّا عرضنا الامانه علي السموَات و الارض و الجبال فأبين أن يحملنها و اشفقن منها وحملها الانسان انّه كان ظلوماً جهولا.(۸)
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه فال به نام من ديوانه زدند
آري، ديوانه بودن حتي به معناي عوامانه و نازل ف واژه و حتي با فهم فرودين آن ، بسيار بهتر و برتر از متملّق ماندن و برده بودن است كه خفّت و خواري بردگي را حيوان نجس العيني چون سگ نيز برنمي تابد.
آدم از بي بصري بندگي آدم كرد
گوهري داشت ولي نزد قباد و جم كرد
يعني در خوي غلامي زسگان پست تر است
من نديدم كه سگي نزد سگي سرخم كرد
آزادي و عاشورا
«آزادي» و «آزادگي» واژه هاي فارسي، به معناي وارستگي و رهايي ، مترادف با كلمه «حرّيّت» در عربي است . اين واژه كلمه اي كليدي ، و ريشه اي در حماسه عاشورا است . ترديد نيست كه آزادي يكي از اصول بنيادين در حماسه حسيني و قيام عاشورا است . اين دو مفهوم در فرهنگ مسلمانان، به ويژه در معارف شيعي، تا آنجا پيش رفته است كه مي توان گفت: دو كلمه «آزادي » و «عاشورا» پيوسته يادآور يكديگرند حتي گاه معناي يكي به حوزه ديگري وارد مي شود، درست مانند دو كلمه «عدالت » و «علي(ع)» كه هميشه تداعي گر يكديگرند، چنان كه اگر علي(ع) نبود، عدالت معناي صحيح خود را در حوزه عمل و ميدان اقدام باز نمي يافت.
اگرچه از امام حسين (ع) در كتاب هاي تاريخي و متون روايي، بيشتر با كفنيت ف پرآوازه «ابوعبدالله» نام برده شده است، اما در متون ادبي و قصايد حماسي و نيز در لسان شاعران ف شيعي و بيشتر با كفنيت ف «ابوالاحرار» و «سرور آزادگان » شناخته شده است. سخن مستند و معروفي كه امام حسين(ع) در واپسين لحظات عمرش مي گفت، «منشور آزادي » و «حديث حرّيّت » خوانده شده است .(۹)
«آزادي» در سخن حسين (ع) و يارانش
پيش از همه شهيد پيشتاز عاشورا، مسلم بن عقيل است كه با صراحت و با تأكيد از «آزادي» سخن مي گويد. مسلم در ضمنف رجزي كه روز شهادتش در كوفه خواند، چنين گفت :
افقْسفم ف لا أفقْتَل ف افلاّ حفرّاً
وَ افن ْ رَأَيْت ف الْمَوْت َ شَيْئاً مفرّاً(۱۰)
ـ سوگند مي خورم كه جز در حال حرّيّت و براي آزادي نميرم
ـ اگرچه مرگ را تلخ ببينم .
همين رجز را پسر مسلم بن عقيل (عبدالله بن مسلم بن عقيل ) روز عاشورا در كربلا تكرار مي كرد. پسر نيز با رجز پدر به پيشواز مرگ مي شتافت و مي گفت :
أَقْسَمت ف لا أفقْتَل ف افلاّحفرّاً
وَ قدَ وَجَدْت ف الْمَوْت َ شَيْئاً مفرّا
أفكْرفه ف أَن ْ أفدْعي َ جَباناً فَرّاً
ان َّ الْجَبَان َ مَن ْ عَصَي وَ فَرّا(۱۱)
ـ سوگند خورده ام كه جز براي آزادي كشته نشوم
ـ اگرچه مرگ را تلخ يافته ام دوست ندارم ترسويي خوانده شوم كه گريخته باشد
ـ ترسو كسي است كه خدا را نافرماني كند و بگريزد.
امام حسين (ع) وقتي ديد حفرّ بن يزيد رياحي از قيد قبيله و قوم رهيده و قدم به ساحت مقدّس آزادي گذاشته و مي خواهد با مرگ ف انتخابي خود جاودانه گردد به او گفت : «أنت الحرّ كما سمّتك به أمّك . و أنت الحرّ في الدنيا و أنت الحرّ في الا خره؛(۱۲) تو آزادمردي، چنان كه مادرت تو را با همين نام ناميد».
ـ تو نه تنها در اين دنيا كه در سراي ديگر نيز آزادمردي .
بنا به بعضي روايت ها، امام سجاد(ع) سوگ سروده اي در رثاي حفرّ بن يزيد سرود كه چنين نقل مي شود:
فَنفعْم َ الْحفرّ حفرّ بني رياح ف
صَبفور عند مفشْتَبَك ف الرّفماح ف
و نعم الحرّ اذ واسي َ حفسَيْناً
و جادَ بفنَفْسفه ف عفنْدَ الصّباح ف
لَقَدْ فازوا الّذي نَصَرفوا حفسيناً
و فازوا بفالْهفدايَه ف وَ الصّلاح ف(۱۳)
ـ چه نيك آزادمردي است آزادمرد قبيله بني رياح ! آن گاه كه نيزه ها از هر سو به او مي رسيدند، صبور و مقاوم بود.
ـ و چه خوش عاقبت بود اين آزادمرد آن گاه كه در كنار حسين ايستاد، جانش را فداي او كرد و پيش از همه در پگاهان از بند تن رهيد.
ـ به راستي آنان كه حسين را ياري كردند، رستگار شدند و به هدايت و اصلاح دست يافتند.
در ضمن اشعاري كه منسوب به امام حسين (ع) است شعر زير نيز ديده مي شود:
وَ قَعْنا في الخَطايا و البلايا
و في زَمَن ف انتقاض ف وَ اشْتفباه ف
فَصارَ الحفرّف لفلْمَمْلفوك ف عَبْداً
فَمَا لفلْحفرّف مفن ْ قَدْرف وَ جاه(۱۴)
هنگامي كه ابن اشعث، يكي از فرماندهان سپاه يزيد، به زعم خود سرور آزادگان را به تسليم و بيعت با يزيد دعوت مي كرد، امام (ع) در پاسخ مي گفت :
لا والله لا اعطيهم بيدي اعطاء الذليل و لا افرّ فرار العبيد؛(۱۵)
نه ، به خدا سوگند نه به سان ذليلان، خود را به دست خويش به آنان خواهم سپرد و نه چون گريز بردگان خواهم گريخت .
هنگامي كه هنگامه بزرگ در تاريخ اسلام رخ داد و امام آزادگان از اسب به زمين افتاد، با شگفتي و تأسف ديد كه بيچارگان كوفي خود را چنان باخته و اسير اميال اميران ستمگر ساخته اند كه حتي پيش پا افتاده ترين اصول انساني را نيز فراموش كرده اند، تا آنجا كه به سوي زنان و كودكان يورش مي برند؛ در اين حال، امام(ع) با صداي رسا فرياد زد:
«وَ يْحَكفم يا شيعَه َ آل ف أبي سففيان ! ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا أحراراً في دنياكم هذه؛(۱۶) واي بر شما، اي پس ْروان ف تبارف بوسفيان ، گيرم كه شما را ديني نباشد و از روز بازگشت نمي ترسيد، دست كم در اين دنياي خود آزاد باشيد».
امامت و آزادي
امام حسين (ع) در مراحل مختلف و مواقع مناسب با ياران و همراهان خود از اهداف و پيامدهاي قيامش سخن مي گفت تا همسفران و پيروانش با آگاهي و آزادي همگام و با او همراه باشند. گروهي كه مي خواستند خبر شهادت مسلم بن عقيل را به امام حسين(ع) بدهند به او گفتند: خبري داريم كه اگر بخواهيد آشكارا مي گوييم وگرنه پنهاني گزارش مي كنيم» . امام حسين(ع) به اصحاب و همراهانش نگاهي كرد و فرمود :
«من چيزي را از ايشان پوشيده نمي دارم و ميان ما و آنان پرده و سرّي نيست ».(۱۷)
پس از آن كه همه همراهان از شهادت مسلم بن عقيل باخبر شدند، امام حسين(ع) به آنها گفت :
«مي بينيد كه چه بر سر ما آمده است؟ من چنان پيش بيني مي كنم كه كوفيان ما را تنها خواهند گذاشت و اينك هر كه مي خواهد تا دير نشده برگردد.»(۱۸)
يك بار ديگر وقتي كه خبر شهادت «عبدالله بن يقطر» به حضرتش رسيد، امام (ع) در ميان ياران و همراهانش به پا خاست و نامه اي را كه خود نوشته بود براي آنان خواند و به اين ترتيب و به صورت رسمي و مؤكد از آنان خواست كه اگر مي خواهند، مي توانند بدون هيچ بازدارنده اي برگردند كه او عهد خويش از آنان برداشته و آنها را كاملاً آزاد گذشته است .(۱۹)
امام آزادگان حسين(ع) شب عاشورا نيز خطبه اي خواند و از همگان خواست كه از تاريكي شب بهره گيرند؛ در صحرا پراكنده شوند و از كربلا دور گردند تا جان به سلامت برند و فرمود كه اين گروه مرا مي خواهند و چون به من دست يابند ازجست وجوي شما دست بردارند.(۲۰)
امام حسين(ع) تا آنجا به آزادي و آزادگي يارانش اهتمام داشت كه حتي نمي خواست كسي از آنها در قيد قرضي يا گرفتار وامي ـ گرچه اندك ـ باشد. ابن سعد در «الطبقات الكبير» در اين باره روايتي نقل مي كند: «يكي از ياران امام حسين(ع) نزد او آمد و گفت : در ذمّه من قرضي است . امام(ع) تا اين سخن شنيد به همگان گفت : «لا يقاتل معي من عليه دَين ؛ هركه را قرضي است همراه من نجنگند».(۲۱) و با همين سخن نه تنها از او، بلكه از همه همراهانش خواست تا در همراهي او از هر جهت آزاد باشند و با اختيار كامل گام بردارند.
پسر يكي از انصار به نام «محمد بن بشير خضرمي» در مرز ري اسير شد. امام(ع) با شنيدن اين خبر يك بار ديگر بيعت خويش برداشت و از او خواست برود و براي آزادي پسرش كاري بكند و به او گفت : «رحمك الله أنت في حل ّ من بيعتي ، فاعمل في فكاك ابنك؛(۲۲) خداوند تو را بيامرزاد. بيعت خود از تو برداشتم. برو و براي آزادي پسرت بكوش».
آزادي سياسي و آزادانديشي
يكي از شاخصه هاي مهم سيّدالشهدا(ع) و يارانش ، آگاهي و ايمان به هدف بود. آنان هم در انتخاب ، هم در تداوم راه تا انتهاي مقصود، با آگاهي و آزادي راه مي پيمودند. اين تنها امام حسين (ع) نبود كه به نصايح دلسوزانه اما كوتاه بينانه امثال عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر اعتنايي نكرد و فراتر از انديشه دانشمندان و حبرالافمّه ها، و پرچم آزادي را برافراشت ، بلكه ياران امام(ع) نيز با آزادْ فكري از همه موانع گذشتند و زنجيرهاي دست و پاگير زندگاني اين جهاني را يكي پس از ديگري گسستند.
براي نمونه صفحه اي از تاريخ عاشورا را ورق مي زنيم و مي بينيم كه درباره زهير بن قين، يكي از سرداران سپاه امام حسين (ع) در عاشورا، نوشته اند: زهير پس از انتخاب راه و در همان گام نخستين ف تصميم ف بزرگش ، چشم از همه چيز دنيا مي بندد. او براي اين كه همسرش نيز در انتخاب راه نهايي آزاد باشد، وي را طلاق مي دهد و با صراحت و اطمينان مي گويد: «وطّنت ف نفسي علي الموت مع الحسين (ع)؛ من جانم را وقف حسين كرده ام تا همراه او بر مرگ چيره شوم». و رو به همراهان و ياران خويش مي كند و مي گويد: «مَن أَحَب َّ منكم الشهاده َ فليقم و مَن كرهها فليتقدّم ؛(۲۳) از شما ياران و همراهانم هركس دوستدار شهادت است، به پا خيزد ]و با من همراه شود[ و هركس كه نمي خواهد از همين جا بازگردد».
فراتر از آزادي و آزادگي
آن آزادي سرخ كه در شفق شهادت و در مشهد سيّدالشهدا ديده مي شود، بسي فراتر از آزاديي است كه زبانزد همگان است. فاصله اين شعارهاي خاكي با آن آزادي آسماني چنان زياد است كه گاه تا مرز تضاد و تناقض نيز پيش مي رود. آن آزادي كه امام حسين(ع) سرسپردگان سفياني را به آن فراخواند و گفت : «اگر دين نداريد دست كم در اين دنيا آزاده باشيد»، پايين ترين حد آزادي است كه آن انسان هاي پست هم توان درك آن را داشتند؛ زيرا اين نوع آزادي از ذات انسان ناشي مي شود و هركس كه از انسانيت خويش برنگشته و مسخ نشده باشد، هميشه خواهان آن است . اما آن آزادي كه در سيره سبز امام حسين(ع) همواره ديده مي شود و همچون خورشيد در آسمان عاشورا مي درخشد، فراتر از اين آزادي ابتدايي است و گستره دراز دامن آن تا توحيد پيش مي رود و عوالم عرفان حقيقي و عشق الهي را در بر مي گيرد.
چنين است كه سرور آزادگان، و به پيروي از او شهيدان عاشورا، از هر قيد و بند مي رهند و از خير خود و خواسته هاي خويش مي گذرند تا به خداي هرچه خير است برسند؛ تا آنجا كه هرگز از مردن و قطعه قطعه شدن هراسي ندارند كه با عزم عاشقانه خود مرگ را به مصاف مي خوانند تا بر مرگ و زندگي چيره گردند. از امام سجاد(ع) در اين باره اين روايت نقل شده است: «آن گاه كه كار بر پدرم امام حسين (ع) دشوار شد همراهانش به او نگريستند و او را برخلاف حال خويش يافتند كه هرگاه كار بر آنان دشوار مي شد رنگ چهره شان دگرگون مي گشت ، بدنشان مي لرزيد و دلشان را وحشت فرامي گرفت . اما امام (ع) و برخي از ياران مخلصش چنان بودند كه رنگ سيمايشان مي درخشيد، بدنشان با قوام افزون تري مي پاييد و جانشان مي آراميد و به يكديگر مي گفتند: نگاه كنيد هرگز باكي از مرگ ندارد».(۲۴)
گويي مرحوم حجه الاسلام نيّر تبريزي به اين حديث نظر داشته آنجا كه گفته است :
هرچه بر وي سخت تر گشتي نبرد
رخ ز شوقش ، سرخ تر گشتي چو ورد
آري آري عشق را اين است حال
چون شود نزديك هنگام وصال
و اين همان اصلي است كه از آغاز قيام عاشورا از جايگاه ويژه اي برخوردار بود. امام(ع) پيشتر در دعاي عرفه از اين اصل سخن به ميان آورده و در راز و نياز با خدا گفته بود:
«خَسفرَت صَفْقه عَبْدف لم تَجْعَل له مفن حفبّفك نَصيباً...، الهي اغنني بتدبيرك عن تدبيري و باختيارك لي عن اختياري ...، الهي اخرجني مفن ذل ّ نفسي ...، ماذا وَجَدَ مَن ْ فَقَدَك َ و ما الّذي فقد مَن وجدك ...(۲۵)؛ زيان كار شد بنده اي كه از عشق تو نصيبي نبرد... خدايا، به تدبير و اختيار خود بي نيازم كن... خدايا، مرا از خواري جان وارهان... خدايا، آن كه تو را گم كرد چه يافت؟ و آن كه تو را يافت چه را گم كرد؟».
اين اصل همچنان و در همه حال در سيره سرور آزادگان و يارانش ساري و جاري بود و رادمردان عاشورا هرچه به هنگام وصال و شهادت نزديك تر مي شدند، روح رادمردي و آزادگي آشكارتر مي شد؛ حتي در آخرين لحظه هاي زندگي هم ترنم همان آزادي از زبان پيشواي شهيدان جدا نمي شد و او با همه وجودش مي گفت :
«صبراً علي قضائك يا رب ّف لا اله سفواك ، يا غياث َ المفستغيثين َ، ما لفي َ رب ّ غيرك َ(۲۶)؛ اي پروردگاري كه خداوندي جز تو نيست، بر قضاي تو شكيبايم. اي فريادرس فريادخواهان، مرا پروردگاري جز تو نيست».
محمد صحّتي سرورودي
به نقل از روزنامه همشهري
پي نوشت ها
۱. ابن عديم ، بغيه الطا لب ، ج ۸، ص ۳۶۱۴؛ قاضي سعيد قمي ، شرح توحيد الصدوق ، ج ۱، ص ۲۱.
۲. نهج البلاغه ، نامه ۳۱.
۳. قاضي سعيد قمي ، شرح توحيد الصدوق ، ج ۱، ص ۴۷.
۴. زمر/ ۳۰.
۵. كهف / ۱۱۰.
۶. يوسف/ ۳.
۷. خوارزمي ، مقتل الحسين ، ج ۲، ص ۳۳.
۸. احزاب/ ۷۲.
۹. منظور حديثي است كه چكيده آن همه جا نقل مي شود كه فرمود : «ان لم يكن لكم دين فكونوا أحراراً في دنياكم» .
۱۰. مسعودي، مروج الذهب ، ج ۳، ص ۵۸.
۱۱. شيخ صدوق، الامالي ، ص ۲۲۵.
۱۲. مقتل الحسين (ع)، ج ۲، ص ۱۱؛ سيّد ابن طاووس ، اللهوف ، ص ۱۰۴.
۱۳. قندوزي حنفي، ينابيع المودّه ، ص ۴۱۴؛ شيخ صدوق، الامالي ، ص ۲۲۴، مرحوم شيخ صدوق، تنها دو بيت نخست را آورده كه آن را نيز با اندكي اختلاف در واژگان از امام حسين (ع) نقل كرده است .
۱۴. محمدبن عبدالرحيم ، ديوان الامام الحسين ، ص ۱۷۸.
۱۵. شيخ مفيد، الارشاد، ج ۲، ص ۹۸؛ تاريخ الطبري ، ج ۳، ص ۳۱۸، در تاريخ طبري به جاي «و لا افرّ فرارالعبيد»، «ولا اقرّ اقرارالعبيد» ثبت شده است .
۱۶. سيد ابن طاووس ، اللهوف ، ص ۱۱۹، خوارزمي ، مقتل الحسين ، ج ۲، ص ۳۳.
۱۷. تاريخ الطبري ، ج ۳، ص ۳۰۲؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج ۲، ص ۷۴.
۱۸. ابن سعد، ترجمه الامام الحسين و مقتله ، ص ۶۸ ـ ۶۷.
۱۹. شيخ مفيد، الارشاد، ج ۲، ص ۷۵؛ خوارزمي ، مقتل الحسين ، ج ۱، ص ۲۲۹.
۲۰. ابن سعد، ترجمه الامام الحسين و مقتله ، ص ۷۲.
۲۱. همان ، ص ۷۱.
۲۲. همان ، ص ۷۱؛ حسيني جلالي ، سيد محمدرضا، الحسين سماته و سيرته ، ص ۱۶۱، به نقل از ابن عساكر در «تاريخ دمشق» .
۲۳. دينوري ، ابوحنيفه ، الاخبار الطوال ، ص ۲۴۷.
۲۴. شيخ صدوق ، معاني الاخبار، ص ۲۸۸.
۲۵. سيّد ابن طاووس ، اقبال الاعمال ، ص ۳۳۹.
۲۶. موسوعه كلمات الامام الحسين (ع)، ص ۵۱۰
http://www.ashora.muhammadi.org

عبدالكريم پاك نيا
در نظام ارزشى اسلام، شهادت در راه خدا يك معيار اصيل و معنوى است كه ساير امتيازات انسانى و اعمال صالح يك فرد مسلمان را تحت الشعاع خود قرار مىدهد و در طبقه بندى ارزشها و اصول اسلامى، جايگاهى بس رفيع دارد. رسول گرامى اسلام در اين مورد مىفرمايد:
«فوق كل ّ ذى برٍّ، برٌّ حتى تقتل الرّجل فى سبيل اللّه فاذا قتل فى سبيل اللّه فليس فوقه برٌّ؛(1)
بالاتر از هر نيكى، نيكى ديگرى است تا اينكه شخص در راه خدا به شهادت برسد. هنگامى كه در راه خدا به شهادت رسيد، ديگر بالاتر از آن نيكى وجود ندارد.
اساساً اگر روحيه شهادتطلبى و جهاد در راه خدا در جامعهاى نباشد و افراد آن جامعه به تن پرورى و تعلقات مادّى مشغول شدند سرنوشتى ذلت بار و آيندهاى حقارتآميز خواهند داشت.
امير مؤمنان على(ع) در خطبه معروف خود مىفرمايد:
«فانّ الجهاد بابٌ من ابواب الجنّة فتحه اللّه لخاصّة اوليائه و هو لباس التّقوى و درع اللّه الحصينة و جنّته الوثيقة فمن تركه رغبةً عنه البسه اللّه ثوب الذّلّ و شمله البلاء و ديّث بالصّغار و القماءة و ضرب على قلبه بالاسهاب و اديل الحقّ منه بتضييع الجهاد و سيم الخسف و منع النّصف؛(2)
جهاد در راه خدا، درى از درهاى بهشت است كه خداوند آنرا به روى دوستان مخصوص خود گشوده است. جهاد،لباس تقوا و زره محكم و سپر مطمئن خداوند است. و كسى كه جهاد را ناخوشايند دانسته و ترك كند، خداوند لباس ذلت و خوارى را بر او مىپوشاند و دچار بلا و مصيبت مىشود و كوچك و ذليل مىگردد، دل او در پرده گمراهى مانده و حق از او روى مىگرداند به جهت ترك جهاد به خوارى محكوم و از عدالت محروم است.»
طبق اين بينش الهى مردمانى كه روحيه جهاد و شهادت را در وجودشان تقويت كنند و در راه اهداف والايشان استقامت ورزند و براى تحقق آرمانهاى مقدس الهى با تمام وجود به استقبال شهادت بروند ملتى عزيز، مورد توجه ديگران، مقتدر و مستقل خواهند بود. انسانهاى شهادت طلب ك ه شايستگى خويش را براى رسيدن به اهداف مقدس اثبات مىكند و با ايستادگى آگاهانه و مقاومت هوشمندانه هستىاش را به اهل جهان عرضه مىدارد هرگز روى ذلت و خوارى نخواهد ديد و او با شهادت در راه خدا به درجات والاى معنوى نائل خواهد شد. مولاى متقيان براين باور وحيا نى تأكيد مىكرد كه:
«ما ضرّ اخواننا الّذين سفكت دماءهم و هم بصفّين الّا يكونوا اليوم احياءً؟ يسيغون الغصص و يشربون الرّنق، قد و اللّه لقوا اللّه فوفّاهم اجورهم و حلّهم دار الامن بعد خوفهم؛(3)
آن گروه از برادران ما كه در مصاف با دشمن در جنگ صفين خونشا ن ريخته و به شهادت رسيدند، هرگز زيان نكردند، آنان امروز نيستند (تا همانند من) خوراكشان غم و غصه و نوشيدنى آنها خون دل باشد، بخدا سوگند آنها به ملاقات خداوند رفتند و پاداش خود را به نحو شايستهاى دريافت نمودند و پس از گذراندن مرحله خوف و دلهره در سراى امن الهى مسكن گزيدند.
بنابراين فرهنگ شهادت معاملهاى عزتمندانه و سودمند است كه انسانهاى وارسته با خداى خود به عمل مىآورند و با زدودن غبارهاى تعلق از تمام مظاهر دنيوى به مقامات عاليه دست مىيابند. متفكر شهيد استاد مطهرى در تعريف شهادت مىنويسد: شهادت به حكم اينكه عملى آگاهان ه و اختيارى است و در راه هدفى مقدس است و از هرگونه انگيزه خودگرايانه منزه و مبرا است؟ تحسينانگيز و افتخارآميز است و عملى قهرمانانه تلقى مىشود. در ميان انواع مرگ و ميرها تنها اين نوع از مرگ است كه از حيات و زندگى برتر و مقدستر و عظيمتر و فخيمتر است.. . پس شهادت قداست خود را از اينجا كسب مىكند كه فداكردن آگاهانه تمام هستى خود است در راه هدف مقدس.(4)
صدرالمتألهين در مورد مقام جاويد شهيدان مىگويد:
آنانكه ره دوست گزيدند همه
در كوى شهادت آرميدند همه
در معركه دو كون فتح از عشق است
هر چند سپاه او شهيدند همه
شهادت در قرآن
شهادت براى انسانهاى وارسته و خود ساخته كه از دنيا و وابستگىهاى آن رسته و به خدا پيوستهاند، ميانبرترين راهى است كه آنان را به مقصد نهايى و هدف والاى الهى مىرساند. شهادت از ديدگاه آيات وحيانى قرآن نه تنها خسارت نيست بلكه حياتى جاودانى و هميشگى است و اين نداى قرآن همواره در گوش مردمان آزاده جهان طنين انداز است كه:
«ولاتحسبن الّذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتاً بل احياءٌ عند ربّهم يرزقون؛(5)
هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند، مردگانند، بلكه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند. »
سعدى مىگويد:
زنده كدامست بر هوشيار
آنكه بميرد به سر كوى يار
آرى به حقيقت شهداى راه حق زندهاند و ما از آن زندگى جاودانه خبر نداريم. آنان در كنار اولياء و انبياء الهى در بهشت برين جاى دارند. آنان انسانهاى با فضيلت و كاملى هستند كه مقام بس عظيمى كسب نمودهاند.
«فرحين بما آتاهم اللّه من فضله و يستبشرون بالّذين لم يلحقوا بهم من خلفهم الّا خوف عليهم ولا هم يحزنون؛(6)
آنها به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند و به كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشدهاند، بشارت مىدهند كه نه ترسى بر آنهاست و نه اندوهى خواهند داشت.»
شهادت در حقيقت يك پيروزى و فتح است. پيروزى بر شيطان و فتح قلّههاى رفيع كمالات و فضائل «قل هل تربّصون بنا الّا احدى الحسنيين؛ بگو، آيا درباره ما جز يكى از دو نيكى را انتظار داريد؟ (پيروزى يا شهادت).»
براى يك مسلمان دينباور و خدا محور، هم شهادت و هم كشتن دشمن، هر دو پيروزى است، چرا كه هدف او از جهاد مقدس، احقاق حق و اعتلاى پرچم حق است و روشن نمودن شاهراه انسانيت. و پرتو افشاندن در ظلمات استبدادها و ستمها و فسادها است، به همين جهت او در هر دو صورت به اين هدف والايش رسيده و موجب استحكام ارزشهاى الهى و انسانى گرديده است.
امام حسين(ع) و شهادت
حضرت امام حسين(ع) سرور و سيد شهيدان است. عشق به شهادت و جانفشانى در راه حق سراسر وجود آن حضرت را فرا گرفته بود و آن گرامى، شهادت را برترين نوع مرگ مىدانست و مىفرمود:
«و ان تكن الابدان للموت انشأت ،فقتل امرءٍ بالسّيف فى اللّه افضل.(7)
اگر بدنها براى مرگ آفريده شدهاند، پس كشته شدن يك انسان با شمشير در راه خداوند برترين نوع مرگ مىباشد.
سالار شهيدان (ع) عشق به شهادت را از مكتب پرمايه رسول گرامى اسلام، پدر گراميش اميرمؤمنان(ع) آموخته بود. رسول خدا(ص) مىفرمود: «و الّذى نفسى بيده لوددت انّى اقتل فى سبيل اللّه، ثمّ احيا، ثمّ اقتل، ثمّ احيا، ثم اقتل؛(8) سوگند به آن كه جانم در دست اوست دو ست دارم در راه خدا كشته شوم، سپس زنده شوم و آنگاه كشته شوم، سپس زنده شوم و آنگاه كشته شوم.»
على(ع) نيز بارها اين عشق درونى خود را اظهار كرده بود. آن حضرت هم براى خود و هم براى ياران نزديكش اين افتخار را آرزو مىكرد. آن حضرت براى ممتازترين يارش، جناب مالك اشتر، چنين مقامى را از خداوند خواسته و فرمود:
«اسأل اللّه ان يختم لى ولك بالسّعادة و الشّه ادة؛ و انّا اليه راغبون؛(9)
من از خداى متعال درخواست مىكنم كه پايان عمر من و تو را به رستگارى و شهادت ختم كند و البته كه ما به ملاقات او مشتاق هستيم.»
و هنگامى كه آرزوى ديرينهاش در محراب مسجد كوفه در آستانه تحقق قرار گرفت، با كمال رضايت فرمود:
«فزت و ربّ الكعبة؛(10)
به خداى كعبه سوگند! رستگار شدم.»
البته شوق شهادت در وجود امام حسين(ع) به اين معنا نبود كه خود را تسليم مرگ كند و هيچگونه اقدام و دفاعى از خود نشان ندهد، بلكه آن پيشواى حقيقت طلبان در برابر ظلم و ستم غارتگران بيت المال و متعرضين به مسلمانان شديداً مقابله و دفاع مىكرد، امّا هنگامى كه د ر نيمه رجب سال 60 هجرى در معرض بيعت با يزيد قرار گرفت، احساس نمود كه دين خدا جز به شهادت آن حضرت احياء نخواهد شد. به كنار قبر پيامبر(ص) آمد و عرضه داشت: «اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت! با اكراه و اجبار از جوار تو بيرون مىروم، ميان من و تو جدايى اندا ختند، زيرا با يزيد بن معاويه كه شرابخوار و فردى فاسق و فاجر است، بيعت نكردم. اكنون با همه ناخوشايندى از نزد تو خارج مىشوم.»
امام را خوابى سبك فرا گرفت و در عالم رؤيا جدّش رسولخدا را زيارت كرد. پيامبر(ص) او را در آغوش گرفته و صورتش را بوسيد و در ضمن سخنانى فرمود: «يا حبيبى! يا حسين! انّ اباك و امّك و اخاك قد قدموا علىّ و هم اليك مشتاقون و انّ لك فى الجنان لدرجةً عاليةً، لن تن الها الّا بالشّهادة؛(11) اى محبوب من، اى حسين! پدر و مادر و برادرت در كنار من مشتاق ديدار تو اند، براى تو در بهشت درجات عالى است كه به آن نخواهى رسيد مگر با شهادت.»
بعد از اين بشارت، شوق شهادت در راه اعتلاى كلمة اللّه در وجودش مضاعف گرديد. هنگامى كه امام با ياران خويش به سوى كربلا رهسپار بود، در راه، فرزدق شاعر، آن حضرت را ملاقات كرده و بعد از سلام گفت: اى پسر رسول خدا! چگونه به كوفيان دل مىبندى و اعتماد مىكنى، د ر حالى كه پسرعمويت مسلم بن عقيل و دوستانش را كشتند؟! چشمان حضرت پر از اشك شد و فرمود: «رحم اللّه مسلماً فلقد صار الى روح اللّه و ريحانه و جنّته و رضوانه، امّا انّه قد قضى ما عليه و بقى ما علينا؛(12) خدا مسلم را رحمت كند، او به سوى آرامش الهى و بارگاه عطر آگين بهشت و خشنودى خداوند هجرت كرد. او تكليف خود را انجام داد و هنوز تكليف ما باقى است.»
دعوتنامه شهادت
امام حسين(ع) در يكى از سخنرانىهاى عمومى خود براى حجاج، بعد از تبيين فلسفه قيام خويش و تحليل اوضاع سياسى روز، از شهادت خود به دست ستمگران حكومت اموى خبر داده و از مسلمانان آزاده و متعهد خواست كه در اين حماسه جاويدان، حضرتش را همراهى كرده و آماده شهادت در راه خدا باشند. امام در فرازى از سخنان روشنگرانه خويش فرمود: اى مردم! مرگ بر انسانها چونان گردنبندى كه لازمه گردن دختران جوان است حتمى است، و من به ديدار نياكانم آنچنان اشتياق دارم كه يعقوب(ع) به ديدار يوسف(ع) داشت و براى من قتلگاهى معيّن گرديده است ك ه در آنجا به شهادت خواهم رسيد.
گويا با چشم خود مىبينم كه درندگان بيابانها(لشكريان يزيد) در سرزمينى در ميان «نواويس و «كربلا» اعضاى مرا قطعه قطعه و شكم گرسنه خود را سير مىكنند، از پيش آمدى كه با قلم تقدير نوشته شده، گريزى نيست.»
آنگاه حضرت ادامه داد:
«رضى اللّه رضانا اهل البيت، نصبر على بلائه و يوفيّنا اجور الصّابرين لن تشذّ عن رسول اللّه لحمته و هى مجموعةٌ له فى حضيرة القدس، تقرّبهم عينه و ينجزبهم وعده، من كان باذلاً فينا مهجته و موطّناً على لقاء اللّه نفسه فليرحل معنا فانّى راحلٌ مصبحاً ان شاء الل ّه تعالى؛(13)
رضايت خداوند رضايت ما اهل بيت است بر بلاهاى او صبر مىكنيم و پاداش صابران را خواهيم داشت پارههاى تن پيامبر(ص) از او جدا نخواهند شد و آنان در بهشت در كنار پيامبر(ص) گرد خواهند آمد. چشمان پيامبر(ص) با ديدن آنان روشن خواهد شد و توسط اهل بيتش وعده او (گسترش آيين توحيدى اسلام) تحقق خواهد يافت.
هر كسى آمادگى جان نثارى در راه ما و تقديم جان خويش را در راه خدا دارد، پس به همراه ما سفر كند كه انشاء اللّه من فردا صبح حركت خواهم كرد.»
امام حسين(ع) عشق به شهادت را در روز عاشورا در مرحله عمل نشان داد و جان خويش را در راه خدا تقديم نمود.
اين نوشته را با سخنى حكيمانه از استاد شهيد مطهرى به پايان مىبريم:
«امام حسين(ع) به واسطه شخصيت عاليقدرش، به واسطه شهادت قهرمانانهاش مالك قلبها و احساسات صدها ميليون انسان است. اگر كسانى كه بر اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسى و روحى گمارده شدند، يعنى رهبران مذهبى بتوانند از اين مخزن عظيم در جهت هم شكل كردن و هم رنگ ك ردن و هم احساس كردن روحها با روح عظيم حسينى بهرهبردارى صحيح كنند جهان اصلاح خواهد شد. راز بقاء امام حسين(ع) اين است كه نهضتش از طرفى منطقى است، بعد عقلى دارد و از ناحيه منطق حمايت مىشود و از طرف ديگر در عمق احساسات و عواطف راه يافته است.»(14)
پىنوشتها:
1 الكافى، ج 2، ص 348.
2 نهج البلاغه، خطبه 27.
3 نهج البلاغه، خطبه 182.
4 قيام و انقلاب مهدى (عج)، ص 84.
5 سوره آل عمران، آيه 169.
6 سوره آل عمران، آيه 170.
7 كنزالعمال، ج 4، ص 295.
8 نهج البلاغه، نامه 53.
9 منتهى الآمال، ج 1، ص 174.
10 اللهوف، ص 74.
11 مدينة المعاجز، ج 3، ص 484.
12 اللّهوف، ص 74.
13 شرح الاخبار مغربى، ج 3، ص 146 ؛ فرهنگ سخنان امام حسين(ع) ص 274.
14 قيام و انقلاب مهدى (ع)، ص 122.
منبع: پاسدار اسلام :،بهمن 1384، شماره 290 .

محمدرضا رودگر
درايام سوگواري سالار شهيدان، سلسله جلساتي دربارة ابعاد گوناگون نهضت حسيني با همكاري كانون در شهرستان كاشان برگزار گرديد. عاشورا، احيا و اصلاح گزيده اي از سخنراني حجت الاسلام دكتر رودگر است كه در جمع دانشجويان و جوانان كاشان ايراد شده است.
از منظرهاي متفاوتي مي توان به تحليل و بررسي واقعه عاشورا پرداخت و علل و عواملي را كه موجب وقوع اين قيام شدند بررسي كرد. آنچه ترديدي در آن وجود ندارد اين است كه اين قيام و علل بوجود آورنده آن محدود به همان زمان شروع حركت ظاهري امام حسين (ع) از مدينه به مكه و سپس به كربلا نبوده است. به عبارتي اين قيام، قيامي نبود كه در همان ماه محرم يا روز عاشورا شكل گرفته باشد بلكه اين قيامي بود ممتد و يكپارچه نه منقطع از گذشته و نه بي ارتباط با آينده و در واقع اين قيام حلقه ارتباطي بين گذشته و آينده تاريخ اسلام بود.
همواره دغدغه اي در اذهان ما وجود دارد كه آيا به درك صحيحي از اين واقعه و پيامدهاي سياسي و اجتماعي آن دست يافته ايم يا خير؟ آيا ما تاكنون انديشيده ايم كه چطور از سال 11 هجرت تا سال 61 و فقط به مدت 50 سال اين دگرگوني عجيب در امت اسلام بوجود آمد؟ چگونه شد كه جامعه از لحاظ فرهنگي و فكري استحاله شد؟ يعني هويت اسلامي و حقيقت اسلامي خود را از دست داد و جوهرش يك جوهر ديگر شد و از اسلام فقط اسمي بدون رسم باقي ماند. علي (ع) در خطبه 110 نهج البلاغه در فراز دهم مي فرمايند:
اي مردم زماني فرا خواهد رسيد كه همانطور كه ظرف آب را وارونه مي كنند اسلام وارونه مي شود و همانگونه كه آب از درون ظرف بيرون خواهد ريخت، محتواي اسلام را تهي خواهند كرد. محتواي اسلام، معارف اصيل و آموزه هاي آنرا مي گيرند و از اسلام جز پوسته اي باقي نمي گذارند و اين ظرف خالي را به دست مردم مي دهند. يعني اسلام را به اسلام توخالي و يا به عبارتي اسلام "اموي" تبديل مي كنند.
ادامه مطلب
محرم آمد و عيدم عزا شد
حسينم وارد كرب و بلا شد
اين شعر نوحه مانند، مردم را براي ورود به ماهي كه يكي از شلوغترين و مهيجترين ماههاي يك سال مردم تهران بود آماده ميكرد و آن ماه محرم و خصوصاً دهه اول آن بود.
مراسم عزاداري حسيني تاريخچه اي بس طولاني دارد. شايد ريشه آن به عزاداري اوليه طايفه بني اسد برگردد كه هنگام دفن شهداي كربلا بر سر مزار آنان مويه كردند و اشك ريختند. شيعيان زماني كه در دوره ديلميان و صفويه آشكارا به آن ميپرداختند همواره براي آن ارزش و احترام ويژهأي قائل بودند. نوع عزاداري و شيوه آن در طول صدها سال دچار دگرگوني فراوان شد. شكل ساده آن برگزاري مجالس تذكار براي شهدا بود كه فقط به مويه و گريه ميگذشت. شكل پيچيده آن در ايام حكومت قاجاريان به اوج خود رسيد و پيرايههاي بسياري به حق يا ناحق به آن افزوده شد.
در سال نهصد قمري، ملاحسين كاشفي هراتي با استفاده از مقاتل مختلف و كتب تاريخي كتابي به نام “روضهالشهداء“ تدوين كرد و آن را وقف عام كرد و چون تنها كتاب و معتبرترين نيز بود به زودي به اشتهار رسيد و هر كسي كه مراسم عزاداري داشت از روي آن كتاب براي مردم ميخواند و مردم گريه ميكردند به طوري كه اسم اين مراسم به روضهخواني و سپس به اختصار روضه ناميده شد.
كمكم روضهخوانها بر اين كتاب شاخ و برگها افزودند و خوشخوانان و كساني كه ته صدايي داشتند به صنف روضهخوان اضافه شده و صنف مداحان شكل گرفت.
نمادهاي عزاداري
ماه محرم و صفر با نمادهايي شناخته ميشد كه ويژه همان دو ماه بود. قبل از شروع محرم مردم شروع به سياهكوب كردن مساجد و تكايا ميكردند و در حسينيهها خيمه هاي عزا ــ يا خيمه هاي صحراي كربلا ــ برافراشته ميشد كه هر يك از آنها نمونه أي از هنر و جلال و شكوه بود.
تكايا با كتيبه ها و اشعار جانسوز شعراي مرثيهسراي نامي مانند محتشم كاشاني صورت عزاخانه به خود ميگرفت كه اگر هيچ يك از تجملات ديگر در آن به كار نرفته بود همين كتيبه هاي سياه كافي بود تا آن را به صورت ماتمسرا درآورد. زيباترين و شيواترين شعار در اين كتيبه ها از آن محتشم بود كه از جهت استحكام و انسجام شعري قويترين آنها بود و هنوز كه هنوز است زينتبخش حسينيهها و تكاياست. بندهايي از اين اشعار هميشه در ذهن و دل مردم باقي است:
باز اين چه شورش است كه درخلق عالم است
بازاين چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است كز جهان
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
از ديگر مراسم ايام عزا به راه افتادن سقاخانهها و يا بشكهها و لگنهاي شيردار و يا ليواندار بود كه در آنها آب و يخ و گلاب، و در بعضي قند و بيدمشك و امثال آن ريخته ميشد با شعار:
آبي بنوش و لعنت حق بر يزيد كن
جان را فداي مرقد شاه شهيد كن
ادامه مطلب

مورخ يعقوبي ج2ص 124 مي نويسد : عائشه ، زبير و طلحه نقش اساسي را در تحريک مردم عليه عثمان بر عهده داشتند .
تاريخ يعقوبي ج 2 ص 124 شرح نهج البلاغه حديدي ج 3ص9 المعيار والموازنه
ص21
واز سوي ديگر طلحه و زبير هر يک داعي رهبري را در سر مي پرورند ندو آن دو براي بدست آوردن زعامت جامعه اسلامي بذل وبخششها نمودند .تاريخ سياسي اسلام حسن ابراهيم حسن ج1ص293 اما پس از قتل عثمان زمينه براي پيشوايي آنان فراهم نبود .
از اينرودست بيعت با علي (ع)دادند و خواهان حکومت کو فه و بصره و يا يمن شدند .
ابن قنييه مي نويسد :طلحه و زبير نزد امام علي (ع)آمدند و گفتند :
مي دانيد چرا با تو بيعت کرديم ؟ فرمود :براي فرمانبري .
همانگونه که با حکومت هاي قبل بيعت نموديد؟
ادامه مطلب
تعزيه، برشي از هويت ايراني

پديدههاي مذهبي را ميتوان از ديدگاههاي گوناگون مورد بررسي و مطالعه قرار داد. تعزيه در ايران فينفسه يك فعاليت مذهبي (شيعي) است، اما در مراحل و لايههاي عميق فرهنگي، اجتماعي، ادبي و حتي اسطورهاي ايران در پيچيده است.
اين امر را ميتوان در نوع زبان و ادبيات حاكم بر تعزيه، (به ويژه شعر حماسي)، شخصيتها و قهرمانان آن، نمادها و نشانهها و لباس و پوشش و حتي تزيين و نحوهي آذين بنديها و... مشاهده كرد.
علي شريعتي شايد نخستين متفكري بود كه سخن از هويت ايراني- اسلامي به ميان آورد. نكتهي برجسته تحليل وي، نگاه تاريخي بود كه توانست دو جريان عمده در هويت ايران، يعني جريان ايراني و جريان اسلامي را برجسته كند. اين دو جريان مانند دو رودخانه در تاريخ ايران جاري شدهاند و به تناسب شرايط، بستر رودخانه و زمان بروز و ظهورهاي متفاوتي دارند. اين دو جريان در كليت تاريخ ايران چنان در هم آميختهاند كه جداييشان ممكن نيست و با اين وحدت و آميختگي در تعيين سرنوشت ايرانيان مؤثر شده است. ميتوان اين در هم آميختگي را در پديدهها و مصاديق عيني آن مشاهده كرد. يكي از اين مصاديق تعزيه است كه به نوعي يكي از نقاط برجستهي تلاقي دو جريان مذكور ميباشد. از اين رو تعزيه ميتواند از نگاه اين نوشتار به عنوان برشي از هويت ايراني تلقي گردد.
ادامه مطلب

عاقبت سایر جنایتكاران :
انتقام از جنایتكاران قیام عاشورا عموماً به دست مختار و اطرافیانش صورت گرفت . به عنوان نمونه اولین گروهی كه مختار از آنها انتقام گرفت ، كسانی بودند كه با اسب بر بدن امام حسین ( ع) تاخته بودند . مختار دستور داد آنها را دستگیر كرده ، آوردند . سپس آنها را به پشت خوابانده،دست و پاهایشان را به زمین میخکوب کرد،آنگاه دستور داد که اسب بر بدن آنها تاختند تا پیکرهای آنان سرکوب شد و بعدا آنان را سوزاندند. اما عاقبت حرمله بن كاهل اسدی ( لعنت اله علیه ) كه طفل شش ماهه را به شهادت رسانده بود . چون حرمله را آوردند مختار دستور داد دستهای او را قطع کنند و بعد از آن پاهایش را و بدن او را در آتش انداختند و وی را زنده زنده به هلکت رساندند.
ادامه مطلب

عاقبت عمر سعد :
مختار در آن روزهایی كه دست به انتقام خون شهدای كربلا زد ، نسبت به عمر سعد بیش از همه حساس بود . از طرفی قبلاً به خاطر مصالحی امان نامه ای به عمر سعد داده بود و از طرف دیگر عمر سعد هم بهانه ای به دست مختار نمی داد تا در شورش علیه مختار شریك نباشد و لذا مجازات وی به تاخیر افتاده . هنگامی كه عمر سعد متوجه شد كه مختار در صدد دستگیری و مجازات اوست یك شب از كوفه پا به فرار گذاشت . مختار متوجه ماجرا شد ، لذا
ادامه مطلب

عاقبت عبید الله بن زیاد :
عبید اله بن زیاد را كه ابن مرجانه نیز می گویند ( زیرا نام مادرش كنیزی زناكار و مجوسی به نام مرجانه بود ) او والی كوفه در زمان حادثه عاشورا بود كه شهادت امام حسین ( ع) و یارانش به دستور او صورت گرفت مختار نیروهایش را آماده كرد و فرماندهی آن را به ابراهیم بن مالك اشتر داد . ابراهیم با شجاعتی كه داشت ، لشگر ابن زیاد را متواری ساخت و تعدادی از فرماندهان و سربازان او را به هلاكت رساند .
ادامه مطلب

عاقبت شمر بن ذی الجوشن :
شمر ( لعنت الله علیه ) در روز عاشورا فرمانده جناح چپ میدان بود كه بعد از به شهادت رساندن امام حسین ( ع) عبید اله سر امام حسین را همراه او به شام نزد یزید فرستاد و بعد از آن به كوفه بازگشت .
وی پس از جنگ شورشیان كوفه با مختار كه فرماندهی چند گروه را بر عهده داشت
ادامه مطلب

